خرید بک لینک
دیگه بسه دیگه بسه انتظار ابر رحمت به سر دنیا ببار شب تاره شب تاره شب تار آسمون خورشیدو بردار و بیار ... /محمد اصفهانی مگر صبر من نا محدود است ؟ مگر ظرفیتم تا بی نهایت است ؟ ... نه نیست ... غم او تا آستانه ی ظرف وجودم بالا آمده ... دردش به عصب های دستم زده بود ... و امروز هم به قفسه ی سینه ام ... گمانم نقطه بعدی دقیقا وسط قلبم باشد ... ای آه من ! مثل همیشه ، اما این بار شدید تر ، برس به داد بنده ات .... آمین ای دادرس * می گفت تا واقعا نخواهیمش ، نمی آید ...

برچسب: آه نام دیگر خداست, نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 12:11

بسم رب تو کوچکتر از آنم که بخواهم برایت نامه ای بنویسم. باور کن دست هایم از خجالت نا ندارند. میدانم باورم میکنی ... و قطعه ای از خدای منی ... همان که لحظه ای از باورم دست برنداشت. امام حسین جانم ... راستش من خیلی کوچکم ... اما یک یک دنده ی امیدوارم. امیدوار به اینکه دختری را که سال ها از عشق و غم تو دور بود و حتی آن را به استهزا کشید ، بپذیری .. خودم میدانم چقدر رویم زیاد شده از وقتی مهربانی ات را قدری درک کرده ام ... مولای من .. این دختربچه حتی یک بار هم بوی حرم نچشیده ... و نفهمیده اینکه می گویند زیارت حرم شما به گونه ایست که انگار به زیارت خدا در عرش رفته ای یعنی چه ...

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 12:11

تنهایی ام عمیق است ... تنهایی ای که کسی کمینش را نگذاشته انگار ... تنهایی ای که مگر این آدم هایی که می آیند و ادعا میکنند میفهمندش ؟ ... تنهایی ای که خدا تهش را میبیند و می فهمدش ... و او تنها راه برهم زدنش را می داند ... تنهایی ام خیلی خیلی عمیق نه اما خیلی عمیق شده ..

برچسب: ترجمة,تفسير الاحلام,تويتر,تابناک,تبدیل تاریخ,تاریخ امروز,تحويل التاريخ,تعبیر خواب,ترجمه فارسی به انگلیسی,تلگرام, نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 8:42

بهم می گوید :تو تنها کسی ای که توی این دانشگاه باهاش حس نزدیکی میکنم .

و این در حالی ست که طبق شناختی که توی این یک سال از دور و وری هایم توی دانشگاه به دست آورده ام ، او آدم درست تری ست از خیلی لحاظ ها. بعد ، درست در زمان هایی که به او نیاز داشتم ، تنهایم گذاشت و جالب قضیه آن جاییست که هنوز پای حرفش هست.

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 8:41

از بچگی همش دلم میخواسته یه متنی شعری چیزی بخونم بعد صدامو ضبط کنم ... به شدت علاقه داشتم در حدی که گاهی به گویندگی فکر میکردم بعدم به خودم طعنه میزدم که نهههه بابا بی خیال . این کتاب کلیدهای بهشت ها (مفاتیح الجنان) یه دعاهای پر مفهموم و سنگین و قشنگی داره که واقعا تو کفشون میمونم ... یه جاهاییش از غزلای مولانا هم قشنگ تره.. حالا دعای "سیفی صغیر" رو خوندم و خوشم اومد ... صدامو ضبط کردم که وسطش یه طپق گنده هم هست که از اونجایی که حسش نبود برگردم از اول بخونم سعی کنید بی خیال شده و نشنیده گرفته ! تشکر ! لینک

برچسب: از پای تا سرت,از پای تا به سر,از پای تا سر بسوخت, نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 22:42

به طور کل بگویم که هیچ وقت خواندن این وب برای هیچ احدی اجبار نبوده و الآن هم :) دختربچه ای ریز نقش بودم که چند روزی انگار با همه چیز لج کرده بودم و نساز شده بودم . مثلا یکی از کارهایی که کرده بودم شانه نکردن موهایم بود. موهایم پر از گره شده بود و من بی اعتنا به آنها. زنمو دید . آمد گیر داد که بیا موهایت را شانه کنم . نتوانستم لج کنم و بگویم نه چون خیلی ازش حساب میبردم . یک شانه برداشت و افتاد به جان موهای من . انگار نه انگار که یک دختربچه ی کوچولو ام ... انگار نه انگار که جانی توی تن کوچکم نیست ... موهایم را آنقدر سفت می کشید که گمان می کردم هر آن ممکن است مثل عروسک

برچسب: این پست را سکوت میکنم,این پست را برای مادرم میخوانم, نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 23:50

بالاخره یک جایی بهم برخورد میکنیم .. آنجا دیگر هیچ کدام نقابی روی صورت نداریم ... نه من تظاهر میکنم ندیدمت و نه تو سعی میکنی خودت را از من پنهان کنی ... آن روز که قول می دهیم ... یک عهد ابدی ... آن روز که از خدا تضمین زندگی مان را امضا شده در قلب هایمان نگه می داریم ... آن روز که دست هایت را می گیرم ... آن روز که عشق ، بار دیگر ، در زمین به اثبات می رسد ... آن روز که حرف هایت را به گوش جان میخرم و تو هم حرف های مرا بغل میکنی و میگذاری توی جیبت ... آن روز که حرف های ناگفته سرباز می کنند ... آن روز که حرف ماندن است ... و بعد از آن روز ها و روز ها و روز ها که بارها و بارها به مردم اث

برچسب: عشق را باور ندارم,عشق را باور کن,عشق را باور نکن,عشق را باور کنیم,عشق را باور دارم,چگونه عشق را باور کنیم,مرگ عشق را باور ندارم,عشق باور نکردنی,عشق باورش نشد,عشق باور, نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 18:13

آره زندایی جان تو درست می گویی ... من هیچ هم نیستم ... من ریزم ... خیلی ریز ... ریزتر از چیزی که این مردم می بینند ... زندایی جان برای تو اعداد خیلی مهمند ، مثلا دختر 20 ساله کجا و این حرف ها کجا ، حرف زدن درباره ی فلسفه ی دین ... زندایی جان از نظر تو باید زد توی سر همچین دختری ... اگر می خواهی بزن که من سکوت میکنم و تماشایت میکنم ... و آرزو میکنم که همیشه همین "هیچ" بمانم ... یک هیچ که خودش را در معشوق می بیند ... استقلالی ندارد ... هیچ است و هیچ ... ریز است و ریز و ریز ... من هیچــــم ... به من سلام کن بگو سلام هیــــــــــــچ !

برچسب: به نام خدایی که,به نام خدایی که جان آفرید,به نام خدایی,به نام خدایی که زن آفرید,به نام خدایی که دراین نزدیکیست,به نام خدایی که لر آفرید,به نام خدایی که عشق را آفرید,به نام خدایی که مرد آفرید,به نام خدایی که عشق,به نام خدایی که همین نزدیکیست, نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 10:48

بوی گند از توی رابطه شان بلند شد . شبیه بوی گند کودهای کنار دانشگاه که گاهی می زند به دماغ آدم . نمی دانم انسانیت را به چه قیمتی فروخته بودند .. اصلا فروخته بودند ؟ فکر کنم مفت هم برایشان نمی ارزید ... البته در آن لحظاتی که اشتباه می کردند را می گویم که مفت نمی ارزید ... چون معلوم نیست تا همین الآن از کارشان پشیمان شده اند یا نه و چه بسا از من خیلی آدم های بهتری باشند ... اما خدا را شکر ... هزار مرتبه ... که باز هم این اتفاق برایم افتاد . چه اتفاقی ؟ اینکه خواستم وارد یک رابطه دوستانه بشوم با کسانی ، تلاش هم کردم که بهشان نزدیکتر بشوم ، بهشان مهربانی کردم ... اما نمیشد

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 16:15

امان از معلم ظالم ، امان از معلم ظالم ، امان از معلم ظالم ، امان از معلم ظالم ....

آمده بود که بفهمد . یاد بگیرد . اما معلمش نیامده بود بفهامند و یاد بدهد . معلم آمده بود کاری انجام دهد و حقوق بگیرد . و بعد هم پز شغلش را بدهد حتی . که همه بدانند چه با سواد است و با شعور !!

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 16:15

به اینها گفتم با دل من بسازید که می خواهم کل پاییز را قدم بزنم ... یاری ام کنید و با من بیایید ... خب ؟ آنها قبول کردند اما امان از خودم که یادم رفته بود که شتابان نه ... که آهسته باید رفت ... راستش را بخواهید گندش را درآوردم .. یعنی تا جا داشت این هفته خودم را ترکاندم ... هی رفتم هی رفتم ... این شهر هم مگر تمام می شود ؟! ... امروز صبح وقتی بلند شدم سرم گیج می رفت ، صبح نرفتم دانشگاه ، ظهر هم تاب توی خانه ماندن نداشتم و به زور مقویجات مامان پز پا شدم رفتم ... دانشگاه که رسیدم حس کردم فشارم دوباره در حال سقوط است ... نبات و پولکی همچین وقت هایی معجزه می کنند با سرعت نور ... رفت

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 16:15

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 2:21

چقدر یک چیزهایی راحت می توانند آزاردهنده باشند . در عین کوچکی شان . راست می گفت فلانی که این ها را می گفت . کارهای نکرده مان هرچقدر هم که ریز باشند مثل اتو کردن فلان روسری یا دوختن دکمه ی آستین پالتو یا نخریدن یک گیره سر و... اگر انجام نشوند ، و اگر انجام ندادنشان طول هم بکشد ، مثل جوراب نشسته ای می افتند گوشه ی مخ آدم و از ذهن بوی گند بلند می شود . ذهن آزار می بیند . ذهن را زودتر از خانه تکانی سالانه باید تکاند مثلا ماهی یک بار . اگر زودتر بشود هم که چه بهتر . امروز که یک کار نکرده ی شش ماهه یعنی دوختن دکمه ی پالتو ام را انجام دادم حس پرواز دارم ، فهمیدم با همین چ

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 2:21

بزرگترین دلخوشی این روزهایم نزدیکی محرم است و دیگر هیچ .

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 2:21

میگفت من واقعا فکر نمیکردم انقدر دختر شوخ و شنگی باشی ... فکر میکردم کم حرفی ... و حتی خجالتی ...

گفتم من فقط با آدم هایی که باهاشان راحتم و میفهممشان شوخ و شنگم :)

لبخند زد و سکوت کرد :)

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 2:21

این پست برای دخترعمه ی نازنینم مارال نوشته شده و می توانید چشم هایتان را اذیت نکنید :) مارال مارال عزیزم ... تو هیچ میدانی چقدر برایم عزیزی ؟ نه نمیدانی .. میدانم که نمیدانی ... مارال قدبلند و زیبای من ... دخترک افسانه ای من ! هی ! اصلا حالیت هست که من همیشه خواسته ام رفیقت باشم ؟ رفیق رفییییقت ... شاید برایت عجیب باشد ... اما من از بچه ی 10 ساله رفیق صمیمی دارم تا زن 40 ساله ! پس رفاقتم را باور کن ! تو فقط سه سال کوچکتری و اعداد در رفاقت برایم بی معنایند مارال ! من همین دیوانه ای هستم که میبینی . دقیقا همین . مارال عزیزم ... میدانی برایت غصه می خورم ؟ میدانی چقدر خنده های

برچسب: برای تو,برای تو مینویسم,برای تو برای چشمهایت,برای تو و خویش چشمانی,برای تو جیدال,برای تولد,برای تولد شوهرم چی بخرم؟,برای تو اینجا نوشته ام,برای تو که دربندی,برای تولد چی درست کنم, نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 8:45

دیدی ؟ می گفت موقع نسیم و باد دعا مستجاب است ... اینکه ناخودآگاه تو را می خواندم و می خواستم وقت نسیم ها و بادها چه دلچسب است ...

می دانی ؟ 99 درصد آدم های اطرافم اعتقاد دارند عشق مال توی کتاب هاست ... دارم فکر میکنم که اینکه بین همچین موجوداتی دوام آورده ام می تواند معجزه ای باشد عمیق .

برچسب: جملات خیلی عمیق,دخول خیلی عمیق,فاجعه خیلی عمیقه,خواب خیلی عمیق,مطالب خیلی عمیق,سخنان خیلی عمیق,اس خیلی عمیق,جمله های خیلی عمیق,نوشته های خیلی عمیق,جملات فلسفی خیلی عمیق, نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 9:08

پایم را که توی دانشگاه گذاشتم فکر کردم که اگر این ترم هم مثل ترم پیش بگذرد قطعا از غصه می میرم ... بعد یادم آمد که تو مهربان ترینی ... و هم یادم آمد * لایکلف اللّه نفسا الا وسعها ... *


*286 بقره

مشابه این آیه در سه جای دیگر قرآن تکرار شده

یعنی چهار بار تاکید .

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 9:08

گفتن "خل"، "چل" ، "روانی"و "دیوونه" خطاب به من ، چه شوخی چه جدی ، در هر زمینه ای ، در هر مکانی ، از هر کسی ، نه تنها فحش به حسابم نمی آید بلکه ذوق مرگ هم می شوم یا حتی در حد "تو معرکه ای" به من نیروی مثبت می دهد . خلاصه قطعا در هیچ حالتی فحش حساب نمیکنم بلکه یک تعریف درست و حسابی ست از نظر من .

برچسب: به من نگویید امام,به من نگویید اسطوره,به من, نگویید, نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 9:08

صفحه بندی